هما

اینجا یواشکی می‌نویسم

بالاخره مانتو و شلوار دوست خاتون رو دوختم و تمام شد، فردا بسته بندی کنم و بفرستم که برسد به دست صاحبش! البته کاش پولی هم برمیگشت! از اینکه مفتکی کار کنم اصلا خوشم نمیاد. ولی جداً توی این زمینه خیلی در حق خودم کم لطفی میکنم. 
از این حرفها گذشته حتی آدم باید توی همه روابط انسانی اش برای خودش ارزش و مقام قائل بشود تا دیگران هم بدانند باید با او ارزشمند برخورد کنند. 
امشب هم از آن شب‌هاست که افتاده‌ام به خیال بافی! ولی حس می‌کنم برای خیال‌بافی کردن پیر شده ام. اما درونم همچنان قلبی پر حرارت دارد می تپد و برای اینکه کسی بهش محبت بکند انتظار می‌کشد.
هر چقد سعی میکنم درباره عشق و عاشقی چیزی ننویسم نمیشه. بهرحال قسمتی از زندگی همینه که جداً حتی نمیتونم تصور کنم که بتونم تجربه ش کنم. بیخیال. 
بعد مدتها برگشتم چیزی بنویسم، ولی جدا حال نوشتن ندارم! کل امروز خونه بودم واسه اینکه سرگرم بشم اول لباس دوست خواهرمو دوختم ، بعد نشستم ریزمتره‌های صورتجلسات پیرگوز رو درآوردم و تمرین کردم، بهرحال بعد از تعطیلات دوباره برگردم سرکار خیلی مسخره میشه اگه همه چی یادم رفته باشه.
یک وقتایی حسرت خیلی از زندگی ها رو میخورم. مثلن حسرت اینکه جداً دیگه نمیتونم مادر بشم! خب پنج سال دیگه چهل ساله میشم، بدون شوهر هم که نمیشه بچه ساخت. بهرحال یجوری خودمو دارم سرگرم میکنم که حواسم پرت بشه بالاخره که تهش همه می‌میریم. چهاردهم فروردین، پنجشنبه ۱:۴۴ بامداد

چند وقت پیش خواهرم پارچه‌ی دوستش رو با یه لباس که اندازشه، آورد. امروز زنگ زد دوستش ۱۷ دی مهمونی داره. حالا منم باید بشینم تا قبل از مسافرتم براش بدوزم، یعنی تا فردااااا. هر دو سه ساعت یک‌بار هم زنگ می‌زنه چکار کردم! 

منم می‌گم واقعا چی در من دیدی که وقتی مشتریمو حتی یبارم ندیدم بتونم واسش معجزه کنم! البته میدونم از پسش بر میام و واقعا دوختش کاری نداره. باید به رضایت و دستمزدش فکر کنم تا انگیزه بگیرم. :) هعییییییی. 

پاشم اول برم نماز بخونم بعد یا علی بگم تا خدا چی بخواد. (الهی به امید تو نه به امید خلق روزگار.) ۱۷:۰۸ غروب ۶ دی
خوابم نمی‌بره. باتری گوشیم ۷ درصده برای همین ادامه‌ی کتاب برادران کارامازوف رو میذارم برای فردا. ولی قبل خواب دوست دارم چیزی بنویسم. مثلا درباره‌ی آرزویی که همیشه دلم می‌خواست واقعی میشد.
آرزویی که به نظرم خیلی دور و محال میاد. واسه منی که خیاطم، فعلا کاسبی درست و حسابی ندارم و واقعا توی دخل و خرجم درمونده شدم.
دلم می‌خواست ازدواج کنم. بعد چند تا بچه بیاریم. بیایم روستا بمونیم و اصلنم برنگردیم مرکز استان. دور بمونیم از مدرنیته و حواشی بیخودی که اکثر مردم درگیرشن.
ولی از اونجایی شرایط جور نشده هیچ وقت و یحتمل نمیشه، صبر باید کنم. یچیزایی که واسه خیلیا مثل آب خوردن اتفاق میوفته، واسه خیلیای دیگه آرزوعه. 
البته میدونم قرار نیست بعد ازدواج معجزه اتفاق بیوفته. ولی خب یکسری احتیاجات اولیه براورده میشه. مهم‌تر ازون شاید بتونم مادر هم بشم و بفهمم زندگی واقعا یعنی چی. خداجون یار صالح لطفا. ۱:۲۴ پنجشنبه ۶ دی
ساعت از نیمه‌شب گذشته؛ دیگر توی تلگرام چیزی نمی‌نویسم در عوض برگشته‌ام به روال وبلاگ نویسی در اینجا؛

در نهایت آدم دقیقا شبیه افکارش می‌شود. مثلا خود من از ۱۰ سالگی شیفته‌ی نویسندگی و صدالبته مفتون دنیای کتاب‌ها هستم پس پر بی‌راه نیست که همیشه حال و هوایم بدین واسطه آرام بشود. 

بخاطر فشار جسمی که عصر از سر گذراندم خیلی خسته‌ام و چیزی به ذهنم نمی‌رسد اما دلم می‌خواهد چند خطی بنویسم. مثلا درباره‌ی آرزوهای کوچک و دست‌نیافتنی‌ام. مثلا راجع به یک بغلِ عاشقانه.  بالاخره شما متأهل ها چیزی از این موضوع نمی‌فهمید. نمی‌دانم چطور بگویم اگر یک گوشه‌ی خلوت و یک بغل آرام دارید سخت خوش‌بختید. نمی‌دانم! شاید چون هیچ ذهنیتی ندارم و فقط خیالات برم داشته. بهرحال با خواستگار اخیرم هم نتوانستم ارتباط بگیرم، جدای اینکه اصلا اهل کتاب‌خواندن نبود، حتی نگاهش هم نکردم. امیدوارم عذب‌ها، بتوانند نیمه‌ی رویاهایشان را به آسانی پیدا بکنند.

دوشنبه ۳ دی ساعت ۰۱:۱۱