هما

اینجا یواشکی می‌نویسم

۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

بالاخره مانتو و شلوار دوست خاتون رو دوختم و تمام شد، فردا بسته بندی کنم و بفرستم که برسد به دست صاحبش! البته کاش پولی هم برمیگشت! از اینکه مفتکی کار کنم اصلا خوشم نمیاد. ولی جداً توی این زمینه خیلی در حق خودم کم لطفی میکنم. 
از این حرفها گذشته حتی آدم باید توی همه روابط انسانی اش برای خودش ارزش و مقام قائل بشود تا دیگران هم بدانند باید با او ارزشمند برخورد کنند. 
امشب هم از آن شب‌هاست که افتاده‌ام به خیال بافی! ولی حس می‌کنم برای خیال‌بافی کردن پیر شده ام. اما درونم همچنان قلبی پر حرارت دارد می تپد و برای اینکه کسی بهش محبت بکند انتظار می‌کشد.
هر چقد سعی میکنم درباره عشق و عاشقی چیزی ننویسم نمیشه. بهرحال قسمتی از زندگی همینه که جداً حتی نمیتونم تصور کنم که بتونم تجربه ش کنم. بیخیال. 
بعد مدتها برگشتم چیزی بنویسم، ولی جدا حال نوشتن ندارم! کل امروز خونه بودم واسه اینکه سرگرم بشم اول لباس دوست خواهرمو دوختم ، بعد نشستم ریزمتره‌های صورتجلسات پیرگوز رو درآوردم و تمرین کردم، بهرحال بعد از تعطیلات دوباره برگردم سرکار خیلی مسخره میشه اگه همه چی یادم رفته باشه.
یک وقتایی حسرت خیلی از زندگی ها رو میخورم. مثلن حسرت اینکه جداً دیگه نمیتونم مادر بشم! خب پنج سال دیگه چهل ساله میشم، بدون شوهر هم که نمیشه بچه ساخت. بهرحال یجوری خودمو دارم سرگرم میکنم که حواسم پرت بشه بالاخره که تهش همه می‌میریم. چهاردهم فروردین، پنجشنبه ۱:۴۴ بامداد