بعد مدتها برگشتم چیزی بنویسم، ولی جدا حال نوشتن ندارم! کل امروز خونه بودم واسه اینکه سرگرم بشم اول لباس دوست خواهرمو دوختم ، بعد نشستم ریزمترههای صورتجلسات پیرگوز رو درآوردم و تمرین کردم، بهرحال بعد از تعطیلات دوباره برگردم سرکار خیلی مسخره میشه اگه همه چی یادم رفته باشه.
یک وقتایی حسرت خیلی از زندگی ها رو میخورم. مثلن حسرت اینکه جداً دیگه نمیتونم مادر بشم! خب پنج سال دیگه چهل ساله میشم، بدون شوهر هم که نمیشه بچه ساخت. بهرحال یجوری خودمو دارم سرگرم میکنم که حواسم پرت بشه بالاخره که تهش همه میمیریم. چهاردهم فروردین، پنجشنبه ۱:۴۴ بامداد