هما

اینجا یواشکی می‌نویسم

۱۳ مطلب در آذر ۱۴۰۳ ثبت شده است

دلم می‌خواد بنویسم، تند و بی‌وقفه! به اندازه تمام اتفاقاتی که بعد از گذشت این‌همه سال که از وبلاگ‌نویسی دور بودم. گاهی خاطرات مثل یه رشته نوار سرگردان توی صفحه‌ی ذهنم می‌چرخن و دوست دارم بنویسمشون. وقتی کسی نداشته باشی که وقتی حرفهات رو شنید بغلت کنه تا آروم بشی، نقش نوشتن پررنگ میشه‌. ۱۰ آذر ۱۴۰۳ ساعت ۲۳:۳۶
روز عجیبی را از سر گذراندم. جلسه‌ی آشنایی هم که قرار بود عصر برگزار شود، ملغی شد. یحتمل دعایی که صبح و ظهر موقع نماز از خدا خواستم روا شد. ولی ای‌کاش من هم یک ستاره‌ی بخت در آسمانم داشتم و می‌توانستم کامم را با ساختن یک زندگی مستقل شیرین کنم! نمی‌دانم! شاید قرار است یکه بمانم. حالا که خوب یاد گرفته‌ام چطوری یکه بمانم و صبوری کنم. غصه بخورم و به هیچکی چیزی نگویم. توی خلوتم گریه کنم و توی جمع شاد و خوشحال باشم. هاه_ دقیقا همین استقامت است که خدا خواسته یکه بمانم. ولی خیلی سخت است. با این حال به خودم قول داده‌ام دوام بیاورم.
امروز اگرچه ته دلم می‌خواستم و کنجکاو بودم، ولی از طرفی دعا کرده بودم اگر قسمتم نیست حتی نبینمش چون قلبم می‌شکند. خدا دوستم دارد که نخواست قلبم بشکند. 
۱۰ آذر ۱۴۰۳ _ ۲۲:۳۰

بعد از کلی این شاخه و آن شاخه پریدن برای پیدا کردن مکانی ثابت برای ثبت نوشته‌هایم، آمدم اینجا! بله! بهتر است مثل سابق که اینجا قلم‌بافی می‌کردم ، بمانم و حتی در مواردی که دست‌خوش تغییرات روحی و روانی میشوم، لااقل کاری به نوشته‌های بی‌پناهم نداشته باشم، لااقل؛


من حیث المجموع از استرس حالت تهوع شدیدی دارم. از آنجا که عصر قرار است پسری که تا بحال یکبار هم ندیده‌امش با مادرش بیایند که آشنا بشویم تا شاید بخت دو جوان گشوده شود. البته ته دلم بخاطر شرایط زندگی ام که هیچ موقع انگار برای ازدواج مساعد نمی‌شود شور می‌زند. نمی‌دانم! حس میکنم قرار است دلم بشکند. برای همین برگشته‌ام اینجا تا بنویسم. چون نوشتن حالم را سرجایش می‌آورد و آرامم می‌کند.


آه_ راستی خوابی که دیشب دیدم الان یادم آمد:

خواب دیدم مادر شده ام و روی تخت توی بیمارستان دراز کشیده ام و پدر فرزندِ دلبندم هم کنارم ایستاده و با شوق به سینه ای که توی دهن کودکمان است نگاه می‌کند و هر دو خوشحالیم. :) ذهنِ خلاقم حتی توی خواب اسباب مفرح ذاتم را فراهم می‌کند قربان احمق بودنش شوم.

۱۰ تیر ۱۴۰۳