ساعت از نیمه شب گذشته لیکن خوابم نمیبرد، من باب همین آمدهام چند خط راجعبه چیزهایی که به ذهنم میرسند بنویسم تا چشمهایم بسوزند و خوابم ببرد.
راستش دیگر علاقهی وافری که به دنیای مجازی داشتم تمام شده است و دلم عمیقا یک زندگی واقعی و قابل لمس خواسته. بهرحال این چیزها همهاش به این سوال که (آدم در زندگیاش دنبال چی است!!) بر میگردد.
در این بین خوب است یک نامه هم به مرد مجهول زندگیام بنویسم! البته نمیدانم چه بگویم! بهرحال عمری از من گذشته! تجارب فراوانی بدست آوردهام و دیگر آن دخترک آفتاب و مهتاب ندیدهای که وبلاگش پر از اراجیف و تخیلات بود، نیستم. در شغلهای متعددی مشغول شدم که هدف همهشان فقط رسیدن به یک چیز بوده! آن هم کسب تجربه و در آوردن پول برای شغل شریف و محبوبم، خیاطی؛ در همه احوال خدا خدا میکردم و از بخت بلندم خدا یارم بود. اوهوم! تنها خوشبختی آدم بنظرم این است که نگاه خدا شامل حالش باشد.
هاه_
نامهای که نوشته نشد، لیکن از خدا بخاطر همه چیز ممنونم. بامداد ۲۹ آذر